![]() |
![]() |
|
| خاطرات روزانه |
|
|
|
+ نوشته شده در
91/03/03ساعت 10:49 توسط سعید |
|
|
سبزوار۱۳۹۱
|
|
+ نوشته شده در
91/02/26ساعت 10:43 توسط سعید |
|
خاطره روحانی از جلسه مهم با احمدینژاد
تهران امروز |
|
+ نوشته شده در
91/02/23ساعت 9:53 توسط سعید |
|
باز هفت سين سرور عید شما مبارک
|
|
+ نوشته شده در
90/12/28ساعت 13:22 توسط سعید |
|
|
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم . |
|
+ نوشته شده در
90/12/17ساعت 10:35 توسط سعید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
90/12/03ساعت 13:13 توسط سعید |
|
|
باد می وزد
می توانید در مقابلش٬ هم دیوار بسازید و هم آسیاب بادی انتخاب با شماست |
|
+ نوشته شده در
90/11/09ساعت 14:49 توسط سعید |
|
|
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: |
|
+ نوشته شده در
90/10/11ساعت 14:22 توسط سعید |
|
|
واعظي پرسيد از فرزند خويش هيچ ميداني مسلماني به چيست
صدق و بي آزاري و خدمت به خلق هم عبادت هم كليد معنويست گفت از اين معيار اندر شهر ما يك مسلمان هست آنهم ارمني است |
|
+ نوشته شده در
90/09/27ساعت 13:46 توسط سعید |
|
|
صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم حسین پناهی |
|
+ نوشته شده در
90/08/01ساعت 15:1 توسط سعید |
|
|
دوستان هفتاد میلیونی من! اگر چند ماه دیگر کمربندها را سفت ببندیم میتوانیم اختلاس سه میلیاردی را جبران کنیم! بانک صادرات نوشت: از اندوخته های کوچک شماست که اختلاس های بزرگ صورت می گیرد. |
|
+ نوشته شده در
90/07/18ساعت 13:12 توسط سعید |
|
|
اكنون كه آفتاب عمر من به لب بام رسيده ودير يا زود بايد به راهي بروم كه همه ناگزير خواهند رفت،ولي چه زنده باشم و چه نباشم اميدوارم و بلكه يقين دارم كه اين آتش، خاموش نخواهد شد و مردان بيدار كشور،اين مبارزه ملي را آنقدر دنبال ميكنند تا به نتيجه برسند.اگر قرار باشد در خانه خود آزدي عمل نداشته باشم و بيگانگان بر ما مسلط باشند ورشته اي بر گردان ما بگذارند و ما را به هر سويي كه ميخواهند بكشند، مرگ بر چنين زندگي ترجيح دارد و مسلم است كه ملت ايران با آن سوابق درخشان تاريخي و خدماتي كه به فرهنگ و تمدن جهان كرده است، هرگز زير بار اين ننگ نميرود.
دكتر محمدمصدق 20/04/1331 مجلس شوراي ملی |
|
+ نوشته شده در
90/07/11ساعت 14:47 توسط سعید |
|
|
A young man sprinkling his lawn and bushes with pesticides wanted to check the contents of the barrel to see how much pesticide remained in it. He raised the cover and lit his lighter; the vapors inflamed and engulfed him. He jumped from his truck, screaming. His neighbor came out of her house with a dozen eggs, yelling: "bring me some eggs!" She broke them, separating the whites from the yolks. The neighbor woman helped her to apply the whites on the young man's face. When the ambulance arrived and when the EMTs saw the young man, they asked who had done this. Everyone pointed to the lady in charge. They congratulated her and said: "You have saved his face." By the end of the summer, the young man brought the lady a bouquet of roses to thank her. His face was like a baby's skin. Healing Miracle for burns: مرد جوانی مزرعه ش رو با سم آفت کش سمپاشی می کرد و می خواست بدونه که چقدر از سم در مخزن باقی مونده. درپوش رو برداشت و فندک رو روشن کرد. بخار بلند شده از سم آتش گرفت و سراسر بدن اونو در بر گرفت. اون از روی تراکتور پائین پرید و فریاد زد. زن همسایه با حدود 10 تخم مرغ از خونه بیرون دوید و در عین حال فریاد می کشید "تخم مرغ بیارید". او تخم مرغها رو شکست وسفیده رو از زرده جدا کرد". وقتی آمبولانس رسید و مسئولین کمک های اولیه مرد جوان رو دیدن پرسیدن "کی این کارو کرده؟" همه به اون زن اشاره کردن و مامورین به اون زن تبریک گفتن. " شما صورت اونو از نابود شدن نجات دادین". در انتهای تابستان مرد جوان دسته گلی به اون زن تقدیم و از اون تشکر کرد. صورتش مثل صورت یک بچه صاف شده بود. درمان معجزه آمیز سوختگی Keep in mind this treatment of burns which is included in teaching beginner fireman this method. First aid consists to spraying cold water on the affected area until the heat is reduced and stops burning the layers of skin. Then, spread egg whites on the affected are. One woman burned a large part of her hand with boiling water. In spite of the pain, she ran cold faucet water on her hand, separated 2 egg white from the yolks , beat them slightly and dipped her hand in the solution. The whites then dried and formed a protective layer. She later learned that the egg white is a natural collagen and continued during at least one hour to apply layer upon layer of beaten egg white. By afternoon she no longer felt any pain and the next day there was hardly a trace of the burn. 10 days later, no trace was left at all and her skin had regained its normal color. The burned area was totally regenerated thanks to the collagen in the egg whites, a placenta full of vitamins. This information could be helpful to everyone: Please pass it on در ذهن داشته باشین که این روش درمان شامل آموزشهای مامورین آتشنشانی هم هست. کمک ها اولیه شامل پاشیدن آب سرد بر سطح صدمه دیده و کاهش درجه حرارت برای جلوگیری از سوختگن لایه های زیرین پوسته. بعد سفیده تخم مرغ رو روی اون نقطه پخش کنید. زنی که قسمت زیادی از دستش رو با آب جوش سوزانده بود، با وجود درد زیاد، آب سرد روی دستش ریخت (که خیلی هم دردناکه. من کشیدم می دونم) دوتا تخم مرغ رو شکست و زرده رو از سفیده جدا کرد، کمی اونها رو هم زد، و دستش رو در سفیده فرو برد. سفیده روی دستش خشکید و لایه ای روی دستش کشیده شد. بعداً یاد گرفت که سفیده تخم مرغ یک کولاژن طبیعیه و در تمام بعد از ظهر هر یک ساعت لایه دیگری بر لایه های فبلی افزود. در بعد از ظهر دیگه دردی احساس نمی کرد و روز بعد بسختی میشد اثری از سوختگی دید. 10 روز بعد، هیچ اثری باقی نمونده و پوست رنگ طبیعی شو بدست آورده بود. نواحی سوخته شده به لطف کولاژن موجود در سفیده تخم مرغ که پر از ویتامینه کاملاً ترمیم شده بود. منبع:سایت روزنه |
|
+ نوشته شده در
90/06/29ساعت 9:37 توسط سعید |
|
|
تخم جن بفرمایید داخل شو برون آوردنش با من و رای ات را بینداز و برون آوردنش با من تو نیکی کن بده هی رای و رای ات را در آب انداز در آب افتادن و از نو برون آوردنش با من و دریا قطره قطره وانگهی هر وقت ماهی را فقط قلاب و تور از تو برون آوردنش با من تو اسم هر کسی را خواستی بنویس و مخفی کن بجای جانعلی ، خسرو برون آوردنش با من نمی گویم که کی ، غیر از یکی هرکی بگوید کی پدر از مادر هردو برون آوردنش با من فقط یک لحظه بردن دست در جیب بغل با تو یهو از زیر کت برنو برون آوردنش با من و یا عکس کسی را چاپ کن بالای عکس من جسد از گور با ریسو برون آوردنش با من مطیع امر من هستند موجودات (کیهانی) زتخم جن فلامینگو برون آوردنش با من تو یک شب مثل آدم روی تخم خود بخواب ای مرغ به جای جوجه بوفالو برون آوردنش با من دلم تنگ است و هر ساز مخالف ضد فرهنگ است بزن مطرب دمار از تو برون آوردنش با من بزن مطرب بزن از نو ، بزن زخمه زدن با تو و قاطی کردن و پالتو برون آورنش با من بزن ، آوردن خواجه به میدان با تو و او را ازاین حال و هوا یکهو برون آوردنش با من چه کس فرمود جو از جو بروید گندم از گندم شما گندم بیفشان جو برون آوردنش با من فرجنا هذه الصندوق ایضاً ذلک الصندوق توکلنا و دخلتُ برون آوردنش با من
شاعر: رحيم رسولي |
|
+ نوشته شده در
90/06/28ساعت 11:21 توسط سعید |
|
|
شيوانا روزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید. شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تفکری کرد و سپس با تبسمی بر لب گفت: اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید! |
|
+ نوشته شده در
90/06/23ساعت 10:47 توسط سعید |
|
|
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد |
|
+ نوشته شده در
88/08/27ساعت 11:44 توسط سعید |
|
|
ای آزادی، تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ! ... ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام ! و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ... « دکتر علی شریعتی » |
|
+ نوشته شده در
88/08/03ساعت 12:35 توسط سعید |
|
|
وقتی حریم خصوصی افراد مورد هجمه قرار می گیرد، دردناک ترین شکنجه است، روزی که مطلع شدم چه چیزهایی از خانه ام برده اند، این که عکس های همسر و دخترم در دستان نامحرم وبیگانه است، سختترین لحظات برای مرد غیرتمند دینی است، به بازجو گفتم: " ابن سعد وقتی ابا عبدالله(ع) فرمود : چرا به خیام حمله می کنید من که هنوز زنده هستم، فرمان داد بازگردند و به خیام حمله نکنند، اول کار حسین(ع) را تمام کنند و ...، اما هر بار به این فکر می کنم که بی جهت حریم خانواده را شکستند و عکسها و فیلم های خانوادگی مرا بردند، قلبم درد می گیرد، جواد از پرینت sms ها در انفرادی می گوید، خواندنی است: جرج بوش و پرینت sms ! مدت زیادی است که در سلول انفرادی اسیر شده وروز و ماه و سال را از دست داده ام ، راستش را بخواهید دچار فراموشی شده ام، مطمئن هستم که دنیای بیرون هم مرا فراموش کرده است . گاهی اوقات احساس می کنم مانند رابیسون کروزو در جزیره تنهایی افتاده ام، مدت زیادی است از شکنجه های روحی و روانی و بازجویی های طولانی تا پاسی از نیمه شب ( گاهی اوقات تا 3 بعد از نیمه شب) خبری نیست، دلم برای بازجوها تنگ شده، نکند برایشان اتفاقی افتاده که دیگر یادی از این حقیر نمی کنند. روزها در سکوت کشنده ای سپری می شود چهار بار درب سلول باز میشود سه بار برای تحویل جیره روزانه و یک بار برای فرستادن به 15 دقیقه هواخوری، دیگر اتفاقی نمی افتد . ولی عجب سق سیاهی دارم، آخر چرا به یاد بازجوها افتادم، دوباره بازجوئیهای بی سرو ته شروع شد. روزی مرا به اتاق بازجویی بردند بازجوی محترم- آقای هاشمی - نشسته بود و پرینت هایی در دستش بعد از احوال پرسی می گوید به پرینت اس ام اس هایت نگاه کن و در این اوراق بازجویی بنویس هر اس ام اس را برای چه کسی و به چه دلیلی فرستادی ! من کمی شوکه شده ام وای بر من، اینها تمام اس ام اس های مرا از سال 1386 تا آخرین اس ام اس پرینت گرفته اند، خدای من اینها حتی به خصوصی ترین مسائل انسانها هم کار دارند معلوم نیست کدام از خدا بی خبری اجازه چنین کارهای زشتی را به آنها می دهد. خلاصه ساعات طولانی بازجویی شروع میشود و صفحات مکرر و توضیحات بنده برای هر پیامک. بلاخره در مورد یک پیامک صبر خود را از دست می دهم. بازجو می پرسد چرا آقای خزعلی عید غدیر را به شما تبریک گفته و من در جواب می گویم از او رشوه گرفته بودم تا برایش کاری انجام دهم. او خنده ای می کند و می گوید جدی باش! در پاسخ گفتم آخر مسلمان تبریک عید غدیر کجایش مبهم است که اینطور سئوال می کنی ؟! وقتی سئوال غیر منطقی است پاسخ به مراتب غیر منطقی تر خواهد بود . ( جواب های ، هوی است ) این جهان کوهست و فعل ما ندا. خلاصه پس از ساعات بسیار زیاد بازجویی و شکنجه اعصاب و روان تمام میشود از بازجو می خواهم خاطره ای و جمله ای را بعنوان حسن ختام برنامه بگویم، با خنده تلخی می گوید بگو. برایش خاطره حمله 11 سپتامبر به برجهای دوقلو را یادآوری می کنم و می گویم به یاد دارم بعد از آن حمله جرج بوش گفته بود برای جلوگیری از حملات تروریستی احتمالی ایمیلها و مکالمات تلفنی و ... را کنترل خواهیم کرد .این موضوع در رسانه های دنیا و ایران واکنش شدیدی را به همراه داشت که این عمل مغایر با اصول آزادی های فردی و ... بوده است و بازجو می گوید خب ادامه اش را بگو ؟ و من می گویم شما ها روی جرج بوش را هم سفید کردید !! در پاسخ خنده تلخی به من می کند و می گوید به سلولت برگرد . متهم ردیف دوم پرونده پالیزدار -جواد ترابی منبع:وبلاگ دکتر خزعلی |
|
+ نوشته شده در
88/08/02ساعت 12:54 توسط سعید |
|
|
شهر بي ترانه
شهرِ بی ترانه یِ من که درایِ بسته داره زیرِ سقفایِ قدیمی ستونایِ خسته داره شهرِ بی ترانه یِ من خالی از کوهه و دشته دیواراش بس که بلنده از سرِ دنیا گذشته طاقِ ضَربیا شکسته ، حوضِ کاشیا کبوده مثِ برجِ مِه گرفته ، سرِ هر مناره دوده خیسِ گریه یِ شبامه ، گُلدونایِ پشتِ شیشه شهرِ بی ترانه با من دیگه مهربون نمی شه خیلی وقته از تو دورم ای اتاقِ رو به ایوون حوضِ آبیِ قدیمی ، سایه ریزِ بیدِ مجنون ای هوایِ کوچه باغت ، عطر خوابِ ناتمومم عمریه بی تو هلاکم ، عمریه بی تو حرومم خیلی از تو دورم اما ، هنوزم برام یه رازه عطر ترمه هایِ کهنه ، بویِ بقچه هایِ تازه کاشکی می شد از تو ایوون پا رویِ ابرا بذارم با یه بارونِ بهاری دنیا ر’ تنها بذارم بیا و ستاره یِ من تو شبایِ گُم شدن باش ای ترانه یِ قدیمی عابرِ کوچه یِ من باش عبدالجبار كاكايي |
|
+ نوشته شده در
88/07/26ساعت 10:57 توسط سعید |
|
|
سلام بر همه الا به انقلاب فروش تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش علیرضا قزوه |
|
+ نوشته شده در
88/07/07ساعت 9:55 توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
حسین آقا(مردی از مردم) ویولت حیدر کرار مهدی(من نامه) انصاری تابناك محمد مهدی مانیا من در سرزمین عجایب همزادسبز sahar ساني ام اس و یه دل تنها بی بی سی چرند و پرند كاغذ بريده ها نيك صالح جزيره |
|
RSS
|